هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

یلدا بلا در روزهایی که گذشت

1392/8/25 16:56
797 بازدید
اشتراک گذاری

سلام گل مامان عزیزم قشنگم  عروسک ملوســـــــــــــمممممبغل

اولش قربونت برمممممممممم هزاااار بااااااااااااااارماچ

چرا؟مژه

خوب معلومه بس که ماهی بس که شیرینی بسکه خانومی بس که عاقل و باهوش و بلایی نفســــمممممبغل

تو این چند وقته که فرصت نداشتم بیام و خاطراتت رو بنویسم خیلی پیشرفت داشتیقلب

دیگه یکی دو قدمت شده پنج شیش قدم ...بایست زودتر از اینا راه میفتادی مامانی همش تقصیر من بود اگه بار اولی که قدم برداشتی جیغ نمیزدم ترس به دلت نمیرفت بایست میدوییدینگران

من و ببخش مامانی نگران

اما خودت پشتکار خوبی داری و کم کم دستت رو رها میکنی دیشب از تو سالن تا پذیرایی رو به تنهایی اومدی گل مامانیبغل

 4

 فدات شم الهی انقدر دانا شدی که با زبون اشاره ریز حرفهات رو بهمون میفهمونیماچ

روز آخر روضمون بود که مادر بزرگ من هم اومده بود بابا برای ایشون و خاله مریم و مامان مهری که تازه از راه رسیده بود چای آورد و به همراه بامیه و خرما

شما همش به مادر اشاره میدادی و بعد به خرما هاماچ

یعنی مادر بفرما خرما قلب

وااااااااااای نمیدونی چقدر از خوشحالی جیغ زدیم بغل

خاله مریم و مامان جون مهری که درسته میخواستن قورتت بدن عزیز دلمماچ

چند روزی میشه سرما خوردی و حسابی آب مماخت راه افتاده و اصلا داروها جواب نمیدهنگران

شب بعدش به همراه مامان جون رفتیم عیادت عموشون اونجا بودیم که آروم نشسته بودی یهو رفتی سراغ دستمال کاغذیها من فکر کردم بازم میخوای اونا رو بخوری از دستت گرفتم اما اصرار زیادی داشتی بهت دستمال بدم

یه دونه بهت دادم همون موقع یهو عطسه کردی و حسابی مماخت خالی شد ناراحت

الهی بمیرم تازه فهمیدم میدونستی که عطسه داری و دستمال رو برای اون میخواستی بغل

چند دقیقه بعددوباره دستمال خواستی بهت دادم اینبار از شدت خلط تو گلوت بالا آوردی نگران

قربونت برم دختر فهمیده ی منبغل

 

 خاله مرضیه اینا با خاله محبوبه برای تاسوعا و عاشورا اومده بودن دزفولقلب

چقدر دوست داشتی با آجی ثنا و آجی ثمین بازی کنیماچ

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)