یلدا بلا در روزهایی که گذشت
سلام گل مامان عزیزم قشنگم عروسک ملوســـــــــــــممممم
اولش قربونت برمممممممممم هزاااار بااااااااااااااار
چرا؟
خوب معلومه بس که ماهی بس که شیرینی بسکه خانومی بس که عاقل و باهوش و بلایی نفســــممممم
تو این چند وقته که فرصت نداشتم بیام و خاطراتت رو بنویسم خیلی پیشرفت داشتی
دیگه یکی دو قدمت شده پنج شیش قدم ...بایست زودتر از اینا راه میفتادی مامانی همش تقصیر من بود اگه بار اولی که قدم برداشتی جیغ نمیزدم ترس به دلت نمیرفت بایست میدوییدی
من و ببخش مامانی 
اما خودت پشتکار خوبی داری و کم کم دستت رو رها میکنی دیشب از تو سالن تا پذیرایی رو به تنهایی اومدی گل مامانی

فدات شم الهی انقدر دانا شدی که با زبون اشاره ریز حرفهات رو بهمون میفهمونی
روز آخر روضمون بود که مادر بزرگ من هم اومده بود بابا برای ایشون و خاله مریم و مامان مهری که تازه از راه رسیده بود چای آورد و به همراه بامیه و خرما
شما همش به مادر اشاره میدادی و بعد به خرما ها
یعنی مادر بفرما خرما 
وااااااااااای نمیدونی چقدر از خوشحالی جیغ زدیم 
خاله مریم و مامان جون مهری که درسته میخواستن قورتت بدن عزیز دلم
چند روزی میشه سرما خوردی و حسابی آب مماخت راه افتاده و اصلا داروها جواب نمیده
شب بعدش به همراه مامان جون رفتیم عیادت عموشون اونجا بودیم که آروم نشسته بودی یهو رفتی سراغ دستمال کاغذیها من فکر کردم بازم میخوای اونا رو بخوری از دستت گرفتم اما اصرار زیادی داشتی بهت دستمال بدم
یه دونه بهت دادم همون موقع یهو عطسه کردی و حسابی مماخت خالی شد 
الهی بمیرم تازه فهمیدم میدونستی که عطسه داری و دستمال رو برای اون میخواستی 
چند دقیقه بعددوباره دستمال خواستی بهت دادم اینبار از شدت خلط تو گلوت بالا آوردی 
قربونت برم دختر فهمیده ی من
خاله مرضیه اینا با خاله محبوبه برای تاسوعا و عاشورا اومده بودن دزفول
چقدر دوست داشتی با آجی ثنا و آجی ثمین بازی کنی




یلدا بلا در روزهایی که گذشت
